شنبه , ۲ تیر ۱۳۹۷
قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس قالب وردپرس
خانه / اقتصاد / رشد سریع ،آیا ممکن است

رشد سریع ،آیا ممکن است

رشد سریع ،آیا ممکن است

خلاقیت:  من فیلم «گرگ وال استریت» را دیدم و فکر می‌کنم مارتین اسکورسیزی، کارگردان نامدار، چگونگی ایجاد فرهنگ تجارت را در شرکت‌های با رشد سریع را نشانه رفته است. او این مساله را با اتکا به جادو و ابتذال هالیوود، پررنگ کرده، گرچه در این امر تا حد زیادی زیاده‌روی کرده است. فقط دوست داشتم که می‌توانست از جنبه غیر اخلاقی صرف نظر کند.
او فرهنگی را به تصویر کشیده که هیچ‌کدام از ما نمی‌خواهیم از آن تقلید کنیم؛ اما درست در بطن زندگی وجود دارد. به گونه‌ای که مجبوریم او را به خاطر روایت‌کردن درس‌های دنیای واقعی تحسین کنیم.

نکته این است: شما نمی‌توانید فرهنگی را در فضایی بدوی نهادینه کنید. نیمه پنهانی در این مسیر وجود دارد که باید توجه شود.
این نکته که صحیح به نظر می‌رسد در اغلب دوره‌های مشاوره بازرگانی و دانشگاهی نادیده گرفته می‌شود.
من متقاعد شده‌ام که آقای اسکورسیزی به این نکته پرداخته است که کارهای زیادی در زمینه فرهنگ شرکتی و کارآفرینی صورت نگرفته است. یک‌جورهایی تمام حرف فیلمش را این موضوع می‌داند، آن هم به جای این‌که فقط بخواهد اعمال معمول شخصیت اصلی تبهکار فیلمش را روایت کند. در اکثر صحنه‌ها، نشان می‌دهد که چگونه می‌توان مردم عادی را جذب کرد و آن‌ها را برای انجام ماموریتی دیوانه‌وار به جنبش درآورد. با حذف جنبه فساد و برخی ابتذال‌های غیر ضروری می‌توانیم نکات زیادی در مورد پیشرفت سریع در کسب‌وکار را از این فیلم بیاموزیم.

درس اول
اول این‌که، اگر ماموریت تجارت شما فقط به خاطر پول باشد پس منتظر شکست زودهنگام کسب‌وکارتان باشید. همان‌طور که فیلم نشان می‌دهد (و من هم در زندگی واقعی به آن برخورده‌ام) دی‌کاپریو این کار را برای رسیدن سریع به پول زیاد انجام می‌دهد و این در حالی‌ست که یک کسب‌وکار با انگیزه صرف پول، دوام نخواهد آورد.
همان‌طور که فیلم را با همه جنبه‌های طنزش نگاه می‌کردم، می‌دانستم بحث فیلم این است که بار کج به مقصد نمی‌رسد.
صریح بگویم که همان احساس بسیار بدی را پیدا کردم که هنگام رویارویی با کارآفرینانی به من دست می‌دهد که می‌خواهند با ادغام‌کردن شرکت‌ها ارزش شرکت را به شکل مصنوعی بالا ببرند و پول به جیب بزنند. بهترین نمونه، شرکت‌های تجمیعی پزشکی‌ست که در دهه ۱۹۶۰ برای درآمد بیشتر ادغام شدند. بیش‌تر آن‌ها قبل از این‌که به دهه ۱۹۷۰ برسند از بین رفته بودند. به نظر من، اسکورسیزی پرچم هشدار را برای کارآفرینان بالا می‌برد: کسب‌وکار‌تان را فقط برای پول انجام ندهید.
اما این تنها مقطع انتقادی فیلم در انتقاد از رشد سریع و مصنوعی کسب‌وکارها نبود. هیچ دیوانگی به اندازه دیوانگی شرکت‌های به سرعت رو به رشد در بازارهای بحران‌زده نیست. تمامی شخصیت‌های فیلم در مسیر هدف پرسوناژ اصلی فیلم با بازی لئوناردو دی کاپریو، یعنی رییس اصلی شرکت حرکت می‌کنند. ولی هیچ راه گریزی نیست. این قطاری سریع به هیچستان است. شاید ساکنان این قطار، سقوطش را درک کنند اما اگر سریع‌تر حرکت نکنند و مجری فرامین رییس نباشند، ممکن است شغل‌شان را از دست بدهند.
منزلگاه بعدی آقای اسکورسیزی، پرداختن به یک شعار است. من در مورد آن بخش از منابع انسانی صحبت نمی‌کنم که به این جمله معتقدند: «به حرف مشتری گوش کن». اغلب شرکت‌هایی که می‌شناسم یا دارند این کار را انجام می‌دهند یا قبلا انجام داده‌اند و هیچ رشد سریعی را تجربه نکرده‌اند. شعار آقای بلفورت مبنی بر این‌که « جواب نه را نمی‌پذیرم» ماموریت و سمت‌وسوی شرکت است. مختصر بگویم که به نظرم این ماموریت و مشی، اشتباه نیست، بلکه مبتنی بر واقعیت است. در شرکت فناوری اطلاعاتی که تأسیس کردم شعار «همگی مالک هستید» بالای سر خود قرار دادیم. بدین معنا که باید همه کارمندان برای حل مشکل‌شان رادارشان را روشن کنند و خودشان به تکاپو بیفتند. نه این‌که مشکل را پاس بدهند به همکار بعدی. اگر از این شعار، خودم تخطی می‌کردم یا نادیده می‌گرفتم فورا با تذکراتی از سوی معاونم روبه‌رو می‌شدم.

درس دوم
درس دومی که از این فیلم می‌توان گرفت: اهمیت یک فرد شماره دو (دستیار) است که جان هیل نقش آن را بازی می‌کرد. دستیار بلفورت اهل درگیری با مافوقش نبود؛ ولی وقتی که آقای بلفورت قصد عدول از نظام‌نامه مورد قبول‌شان را داشت، او را تحت فشار می‌گذاشت؛ آن هم با گفتن این جمله: من جواب نه را از «کمیسیون ارز و اوراق» نمی‌پذیرم. مغلوم است که این علت اصلی مخالفت نبود و فقط نشانه‌ای به شمار می‌رفت از پای‌بندی به فرهنگی که پیش از آن بنیان گذاشته شده بود.
در ضمن، آقای اسکورسیزی ثابت کرد که چرا رشد سریع این‌قدر سخت، نادر و یاددادن آن تقریبا غیرممکن است. او نشان داد در مسیر موفقیت شرکت نه تنها به افرادی نیاز دارید که کاملا خود را وقف کار کنند، بلکه به انسا‌ن‌هایی خودباور در نقش‌های منحصر به فرد در شرکت نیاز دارید. بله، کار گروهی خوب است؛ ولی باید در گزینش تیم با دقت جلو رفت.
آقای اسکورسیزی نشان داد بی‌تجربگی و انرژی فردی یک کارآفرین مانند آقای بلفورت باعث شد یک شرکت بی‌نام و نشان در یک انبار دور افتاده فروش اوراق سهام، به یک غول وال‌استریت در فروش پیشنهادات اولیه سهام و عمومی تبدیل شود. همه افراد آرزوی نفر اول‌شدن را نداشتند، بلکه آرزوی ده برابر بهتر شدن در این رقابت را داشتند. این می‌گوید چرا من دنبال ۱۰ نفر آدم خودجوش برای فعالیت در تجارت هستم.
در کسب‌وکار، من هم نمی‌توانم به افرادی که به کمتر از شماره یک بودن راضی نمی‌شوند، آموزش دهم. اما می‌توانم ۱۰ نفر انسان خودجوش را به یک تیم خوب تبدیل کنم: توپ را به زور نگیر، از آن‌چه که به دست می‌آوری امرار معاش کن و با دیگران همان‌گونه برخورد کن که دوست داری با تو برخورد شود. به طور خلاصه، به شاگردانم می‌گویم یک گرگ خودجوش باشند، نه یک گاو وحشی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *